تبليغاتX
نقد و بررسی تاریخ ایران

نقد و بررسی تاریخ ایران

نقد و بررسی تاریخی

آفریدگان از چشم مولوی

 

نگاهي دیگرگونه

 

بياييم  مثنوي را بگشاييم، برگي از آن را باز بخوانيم و رازي را از هزارتوي اين اثر ماندگار برون كشيم؛ رازي كه شگفت مي­نمايد. اين راز بر سر جدال موسي و فرعون است،  از نگاه جلال­الدين محمد مولوي.

             موسي و فرعون، معني را رَهي              ظاهر آن دارد و اين بي­رهي

پس ظاهر ماجرا اين گونه است كه موسي بر آن است تا امر حق را ابلاغ كند، در نتيجه، ابلاغ حق، فرمان خداست كه در نتيجه بر نيكويي­ها استوار است، اما از سويي ديگر فرعون هم براي منظور و هدفي آفريده شده، پس او نيز برآمده از ارادة حق است.

 مي­دانيم كه پيامد اراده،با تاکید قرآن: کن فیکون است. پس نتیجّ ارادّ خداُ فقط پديد­اري است و در اين پديداري خصلت و ويژگي جايي ندارد، يعني زشتي و زيبايي و خوبي و بدي مطمح نظر نيست، از سویی دیگر، فرعون نيز بنا به ارادة حق آفريده شده، پس بنابر باور جلال­الدين محمد مولوي هم موسي و هم فرعون كه آفريدة حق­اند، هر دو زادة خواست و آگاهي خدايند. از همين روست كه فرعون نيم شب به خدا مي­گويد: من و موسي هر دو خواجه تا شانيم، يعني دو بزرگ مرد و دو ديوانسا­لار و دو توانمند، اما اي خداوند، اين تويي

           ز آنك موسي را منور كرده­اي               مرمرا، ز آن هم مكدر كرده­اي

          خواجه تا شانيم، اما تيشه­ات                مي­شكافد شاخ­تر در بيشه­ات

از نگاهي ديگر خو و منش فرعون مطابق و مبتني بر همان رأي و ارادة خداوندي است كه او را آفريده، در واقع فرعون با خدا جدال ندارد، بلكه جدال و دشمني او با موسي است. بنابراين و در واقع جدال اين دو، جدال راه و بي­راه، و جدال رنگ با بي­رنگ است:

          چون كه بي­رنگي، اسير رنگ شد           موسي با موسيي در جنگ شد

پس گناهکار و بی گناه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 11:0  توسط غلامحسین مراقبی  | 

آگرانديسمان 13 – واژه گشايي به كمك اسطرلاب

آگرانديسمان 13 – واژه گشايي به كمك اسطرلاب

 

به راستي يافتن معني برخي واژه ها، نياز به رمل و اسطرلاب دارد. مولوي يكي از اين واژه سازان است كه به دليل تنگناي وزن و قافيه، هرچه دل تنگش مي خواهد، مي گويد! در زير بنگريم به برخي از اين وازه ها:

1-    خامياز

            آنچنانك از عطسه و از خامياز            اين دهان گردد به ناخواه تو باز   

كه منظور ايشان خميازه است!

2-    خُلاب

        دور مي شد اين سؤال و اين جواب            ماند چون خر، محتسب اندر خُلاب

كه منظور ايشان گِل است!

3-    كُلند

     آن كهي كو داشت از كان نقد چند              گشت پاره پاره از زخم كُلند

كه منظور ايشان كلنگ است!

4-    دو تو

         نه نژند پيريت آيد به رو                    نه قد چون سرو تو گردد دو تُو

كه منظور ايشان دوتا: خميده و دولاست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 10:4  توسط غلامحسین مراقبی  | 

آگرانديسمان 13 – واژه گشايي به كمك اسطرلاب

آگرانديسمان 13 – واژه گشايي به كمك اسطرلاب

 

به راستي يافتن معني برخي واژه ها، نياز به رمل و اسطرلاب دارد. مولوي يكي از اين واژه سازان است كه به دليل تنگناي وزن و قافيه، هرچه دل تنگش مي خواهد، مي گويد! در زير بنگريم به برخي از اين وازه ها:

1-    خامياز

            آنچنانك از عطسه و از خامياز            اين دهان گردد به ناخواه تو باز   

كه منظور ايشان خميازه است!

2-    خُلاب

        دور مي شد اين سؤال و اين جواب            ماند چون خر، محتسب اندر خُلاب

كه منظور ايشان گِل است!

3-    كُلند

     آن كهي كو داشت از كان نقد چند              گشت پاره پاره از زخم كُلند

كه منظور ايشان كلنگ است!

4-    دو تو

         نه نژند پيريت آيد به رو                    نه قد چون سرو تو گردد دو تُو

كه منظور ايشان دوتا: خميده و دولاست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 10:3  توسط غلامحسین مراقبی  | 

آگراندیسمان12 . اسبی راهوار از عالم غیبی برای وزیری که به معجزه نیاز داشت

اسبی راهوار از عالم غیبی برای وزیری که به معجزه نیاز داشت

ميرخوند  از درماندگي نظام الملک در پیش از وزارتش  مي‌گوید كه  حسن در سفری بر استري پير و كندرو سوار بود كه از قافلة سلطان عقب مي‌ماند و بارها از بخت بد خود مي‌ناليد كه ناگهان مي‌بيند در چشم انداز مردي سوار بر اسبي تركمن تازان به سوي او مي‌آيد. سوار در جلو حسن ايستاد و گفت:

     ـ آيا حاضري استرت را با اسب من معاوضه كني؟

حسن مي‌بيند كه مرد پس از معاوضه, سوار بر اسب در چشم انداز او ناپديد شد. او نيز سوار بر اسب, تازان به موكب سلطان چغري بيك رسيد.

و با کمک اسب معجزنشان  حسن به وزارت رسید.



 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 18:26  توسط غلامحسین مراقبی  | 

نگاهي به زندگي و يادي از شهريار به مناسبت ياد روز او

 

 

 

نگاهي و يادي

            نگاهي به زندگي و يادي از شهريار به مناسبت ياد روز او

 

 

در سال 1283 خورشيدي در تبريز زاده شد، در خانواده‌اي كه در روستاي خشك ناب مي‌زيستند. پدرش دوستدار علم و ادب بود و در تبريز شهره به نيكنامي داشت.

كودكي محمدحسين در هنگامة ناآرامي‌ها ، شورشگري‌ها و خيزش‌هاي پياپي و هراز چندگاهي بود. رنج‌ها را مي‌ديد و شكست‌ها و پيروزي‌ها را. محال است آن‌ همه شور و ولوله در جان آشفتة او بي‌اثر بوده باشند.

 پدر باسواد بود و فرزند خود را براي آموختن شور برمي‌انگيخت، نيز نخستين آموزگارش پدر بود و هم او بود كه نوجوان را نخستين بار با حافظ آشنا كرد، شعر حافظ در هم‌آميختني از شور و دلبستگي و شيدايي بود كه در لاي‌لاي جان شيفتة او آنچنان لانه كرد، كه چندسالي ديگر، در روزگار جواني، آتش عشق را در دل او برافروخت و آتش به هستي شاعر جوان افكند.

آموختار پدر او را پروراند، تا در روزهاي بلوغ انديشه و آگاهي، در خانقاه غزل معتكف شود و از دلبستگي و خاستگاه شعرش پرده بردارد كه: هرچه دارم همه از دولت حافظ دارم.

محمدحسين دوره‌هاي دبستان و سيكل اول دبيرستان را در تبريز گذرانيد. در سال 1300 خورشيدي به تهران آمد و به دارالفنون رفت تا سيكل دوم را به پايان برد، پس آنگاه به مدرسة طب رفت، پنج سال پزشكي آموخت، اما مگر اين جان شيفته مي‌تواند به پزشكي دل ببندد، ادبيات چنگ برجانش انداخته بود و او را دمي آسوده نمي‌گذاشت، گريزي نداشت، سرانجام چارة رهيدن را در ترك تحصيل ديد.

در سال 1310 خورشيدي به خدمت دولت درآمد، مأموريت خراسان گرفت، پس از چهارسال در سال 1314به تهران بازگشت و در بانك كشاورزي، پيشه و هنر به كار پرداخت.

در تهران با شاعران بزرگ و شهره آشنا شد. نيمايوشيج، محمدتقي بهار و هركه را نامي بود به شهرگي و شاعري، با وي مونس و دمخور شد.

بهار، دمي ازين آشنايي را در چهارپاره‌اي پژواكي شاعرانه مي‌دهد و آن زماني بود كه بهار با علمداري، ديبا و محمدحسين شهريار براي گردش در فصل بهار به كرج مي‌روند:

اي كرج سويت سه تن از شهريار آورده‌ام                          با علمداري و ديبا، شهريار آورده‌ام

خلق مي‌گويند با يك گل نمي‌گردد بهار                        زين جهت بهرت سه‌گل با يك بهار آورده‌ام 

شهريار با نيما پدر شعر نو نيز رابطه‌اي شاعرانه‌ و دوستانه داشت، روزي با ديبا براي ديدار نيما مي‌روند. از بد روزگار، پدر شعر نو در خانه نبود. در بازگشت، شهريار شعر دو مرغ بهشتي را به مناسب همين ناكامي ديدار نيما، مي‌سرايد.

بايد پذيرفت كه تأثير نيما در شهريار، براي مدتي او را به وسوسة سرودن شعر نو انداخت. برامد اين رويكرد شاعر عروضي سرا به شعر نو، چند شعر وچامه است، يكي پيامي است به آلبرت اينشتين، با اين سرآغاز:

                            انيشتين، يك سلام ناشناس، البته مي‌بخشي

                            دوان در سايه روشن‌هاي يك مهتاب خليايي

                            نسيم شرق مي‌آيد، شكنج زلف‌ها افشان

                            فشرده زير بازو شاخه‌هاي نرگس و مريم

                            ز چين و موج درياها و پيچ و تاب جنگل‌ها

                            دوان مي‌آيد و صبح سحر خواهد به سر كوبد

                            در خلوت سواي قصر سلطان رياضي را...

 

ديگر شعر متأثر از وزن نيمايي شهريار، سروده‌اي است دربارة مرگ مادر:

                              بيچاره باز از بغل‌ها پله‌ها گذشت

                              چادر نماز كودري‌اش را به سر نداشت

اما نه، موضوع و توصيف‌ها نه چنانند كه شهريار را بايسته‌اند! پهنة گستردة شعركهن پارسي ميدانگه شاعر جوان خواهد شد، اگر كه با نگرشي نو و زباني نو، قالب كهن را عرصة احساس خود و شعر خود كند. او ديد و به نيكي دريافت كه قالب كهن برازندة قريحة اوست، پس به تضمين غزل حافظ روي آورد.

چون تو كو در چمن حسن سمن سيمايي؟     يا چو من، اي گل صدبرگ، هزارآوايي

تا تو چون چشم غزالان غزل شيوايي          " در همه دير مغان نيست چون من شيدايي

خرقه جايي گروه باده و دفتر جايي "

شاعر دمي ديگر دل‌نگران مسافري است كه لحظةلحظة شعر او را از شور و سرمستي خود پركرده، دل‌خوش است كه امروز مي‌آيد، كه نمي‌آيد! فردا مي‌آيد، نه ، نمي‌آيد! پسين چه؟ بازهم از او خبري نيست. سر به ديوار غم مي‌كوبد، اما دريغا كه آن هستي سوز و هستي‌ساز شاعر عاشق، بازگشته‌ است!

سرانجام در ژرفاي خستگي و ناباوري، او از راه مي‌رسد. شاعر اشك‌ريزان سر به پاي معشوق مي‌گذارد و از بن دل مويه مي‌كند و مي‌سرايد و او را واپس مي‌زند.

                                      آمدي جانم به قربانت، ولي حالا چرا

                                     بي‌وفا، حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا؟

                                     نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي

                                     سنگدل، اين زودتر مي‌خواستي، حالا چرا؟

                                     عمرما را مهلت امروز و فرداي تو نيست

                                     من كه يك امروز مهمان توام، فردا چرا؟

                                      نازنينا، ما به ناز تو جواني داده‌ايم

                                      ديگر اكنون با جوانان نازكن، با ما چرا؟

شهريار در جواني گرفتار مهر ياري شد كه يار نيز دل به او داد، پس از سالي چند فِراق، شاعر سيزده نوروز به ديدار يار مي‌رود. در مي‌كوبد، پس از لحظاتي سخت و پرتلاطم، در باز مي‌شود. شاعر، يار را مي‌بيند با فزرندي در بغل، با نگاهي به فرزند همه چيز را در مي‌يابد. باز مي‌گردد، در خود فرورفته و پژمرده. شعر غليان مي‌كند، سرريز مي‌شود.

و شهريار بر كاغذ مي‌نويسد.

يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم                         تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم

تو جگرگوشه هم از شيرگرفتي و هنوز                      من بيچاره همان عاشق خونين جگرم

پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت                    پدر عشق بسوزد، كه درآمد پدرم

در سروده‌هاي شهريار اندوه جدايي و حسرت ديدار يار، اجزاي جدايي‌ناپذير غزل‌هايند، گويي شاعر بايد هميشه در غم دوري يار سر درگريبان فرو برد.

امشب اي ماه به‌درد دل من تسكيني                      آخر اي ماه، تو همدرد من مسكيني

كاهش جان تو، من دارم و من مي‌دانم                   كه تو از دوري خورشيد، چه‌ها مي‌بيني

توهم، اي باديه پيماي محبت، چون من                   سر راحت ننهادي به سر باليني

هرشب از حسرت ماهي من و يك دامن اشك          تو هم اي دامن مهتاب، پراز پرويني

شهريار افزون بر شعر پارسي، در سرايش شعر تركي نيز چيره بود و پرتوان، حيدربابا يه سلام نمونة توش و توان او در گسترة زبان تركي است، به گونه‌اي كه آن ‌را در مدارس ترك زبان، تدريس مي‌كنند.

شهريار سرانجام در 83 سالگي، در 27 شهريور 1367 جهان را بدرود گفت و پيكرش را در گورستان مقبره الشعراي تبريز به خاك سپردند.

شايد اين آخرين سرودة او باشد.

          تا هستم اي رفيق، نداني كه كيستم               روزي سراغ وقت من آيي كه نيستم

                                                                                                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 8:40  توسط غلامحسین مراقبی  | 

آگرانديسمان 11- : هنگامي كه مولوي وا‍ژه پژوهي مي كند!

 

هنگامي كه مولوي وا‍ژه پژوهي مي كند!

كيل يكي از پيمانه هاي اندازه گيري براي دانه هاي گياهي، همچون غلات و حبوبات است. اينك ببينيم كه جلال الدين محمد مولوي، ميكائيل را چه معني مي كند:

                زان كه ميكائيل از كيل اشتقاق        دارد و كيال شد از ارتزاق!

يعني ميكائيل، يكي از همان چهار فرشتة مقرب خدا، كسي است كه روزي بندگان خدا را كيل مي كند و به بندگان مي دهد!

راستي اگر ديگر آموزه هاي عرفاني مولوي چون واژه گشاييش باشد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 16:21  توسط غلامحسین مراقبی  | 

آگراندیسمان 10: " شربتی مثل پالوده " که " فهم مطالب علمیه را " فراهم می آورد!

 

شیخ محمدتقی، به گفتة فرزند عالمش، " در دوران نوجوانی علاقه چندانی به تحصیل علم و دانش از خود نشان نمی داده، و این حالت تا پس از بلوغ وی ادامه داشته است، لیکن پس از چندی اندیشه تحصیل علم  در وی قوت می گیرد، ولی چنان که خود او اشاره می کند با وجود کوشش های فراوان به خاطر کند ذهنی کاری از پیش نمی برد. از همین رو دست توسل به دامان حبیب بن مظاهر دراز کرده، و با عنایتی که از آستان حسینی به او می شود از حافظه ای فوق العاده برخوردار می گردد " [ ص. پنجاه همین کتاب].

تا اینجا را داشته باشیم که به گفتة فرزندش، علامه الفت، وی در جوانی کندذهن بوده و هرچه می خوانده یاد نمی گرفته! اما حبیب بن مظاهر کندذهنی او را درمان کرده است.

اینک برویم و بخوانیم خاطرة آقانجفی را از صفحة 184 کتاب اشارات ایمانیه که " چکیده ای است از قریب به یکصد و سی کتاب عرفانی " [ ص. پنجاه همین کتاب]:

" در زمانی که در نجف اشرف مشغول تحصیل بودم و از شدت بلادت اصلا فهم مطالب علمیه نداشتم شبی با کمال پریشانی احوال مابین مسجد سهله و کوفه مشغول توجه و تضرع بودم، و پریشان احوال متذکر آیات عذاب بودم، از آن سمت راه را گم کردم در زمین پست و بلندی می افتادم، ناگاه باران شدیدی گرفت که مشرف به هلاکت شدم و از حیات خود مایوس شدم، باد شدیدی هم می آمدکه گاهی می افتادم، شخصی از بزرگان دین را دیدم دست مرا گرفت و نزدیک مسجد صعصعه رسانید، و در آنجا به قدر یک ساعت نصایح بالغه فرمود، و فرمود: وقتی دنیابه صورت جمیله متمثل شد گفت: " دو مرتبه مرا تزویج کردی و طلاق گفتی، اگر مرتبه ثالثه مرا تزویج کنی تو را به هلاکت ابدیه می رسانم"؛

مجملا چون خواست غایب شود ظرفی به من داد که در آن شربتی مثل پالوده بود، چون آشامیدم دانستم آنچه را که دانستم؛ دیگر آن شخص را ندیدم تا در سفر مشهد مقدس در شب اربعین در ضیف خانه او را دیدم، و آنچه باید بفرماید شنیدم، و به درگاه الهی عزاسمه شاکر شدم" [صفحة 184 اشارات ایمانیه ].

آقا نجفی، برای آنان که با تاریخ قاجاریه آشنایند، شخصیت آشنایی است. به ویژه که سیدجمال الدین واعظ اصفهانی، پدر محمدعلی جمالزاده، در کتاب رویای صادقه از وی و رفتار و گفتار و کردارش چه سخن ها که نگفته!

کتاب اشارات ایمانیه را انجمن آثار و مفاخر فرهنگی و موسسة مطالعات اسلامی دانشگاه تهران دانشگاه مک گیل در همین سال 1388 چاپ و انتشار داده اند که جا دارد از زحمات عالمانه شان قدردانی شود، که فاش ساختند با نوشیدن " شربتی مثل پالوده " نه تنها می توان آهسته گامان را درمان کرد، که حتی عالمی می توان ساخت که بدون درس و مکتب و خواندن، می تواند " دویست هزار حتی سیصد هزار " سطر بنویسد!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 20:15  توسط غلامحسین مراقبی  | 

آگراندیسمان 9: فریب ریاکارانة مردم

     بنگریم که پیزیسترت، با جازدن دختری گل فروش بجای آتنه، دختر زئوس، مردم آتن را فریب داد!

پيزيسترات سي و يك سال پس از وضع قانون سولون، با ترفندي همچون ترفند اوليس آتن را اشغال كرد. او معروف به دموكراسي و آزادي‌طلبي بود. سولون با درخواست گارد ویژه توسط پيز‌يسترات، به مخالفت برخاست و حتي مجلس را ترك كرد. او باور داشت كه پيزيسترات خواب جباري مي‌بيند. پيزيسترات در پوشش يك همشهري مهربان و قانون‌شناس، خودكامگي بيشه كرد. در ششمين سال حكومتش، طرفداران مگاكلس و ليكورگوس ائتلاف كردند و براي مدتي پيزيسرات را بركنار كردند.

بارديگر پيزيسترات با كمك يك دختر گل‌فروش، مردم را اين‌گونه فريب داد كه ايزدبانوي آتنه -دختر زئوس- او را براي ورود به آتن همراهي مي‌كند. او دختر گل‌فروشی را در كنار خود در ارابة خود نشانید و به شهر وارد شد. اين‌بار حكومت مطلق العناني او آغاز شد. او مردم آتن را با فريب خلع سلاح كرد. او در ضمن به گفتة هرودوت به هرج و مرج حكومت عامه پايان داد. عوام را از سياست دور كرد. او آتن را زيباترين شهر يونان ساخت. طبقة دهقانان آزاد را تقويت كرد، كتابخانة عمومي تأسيس كرد و هنرمندان را تشويق مي‌كرد، به تهيدستان وام خريد زمين داد. به لحاظ سياسي، ميانه‌رو و معتدل بود. وي دادگاه‌هاي سيار دهات را پي‌ريزي كرد. وي كوشيد دهات را با هدايت سرمايه‌ها به روستا، آباد كند. او مردم را به صلح و آشتي فرا مي‌خواند. وي تابع قانون بود و در برابر آرئوپاژ خود او به اتهام قتل حاضر شد! در واقع اكثريت طبقه نجبا و دموكرات و عامة مردم با او موافقت داشتند.

پيزيسترات سي و سه‌سال فرمانروايي كرد. پس از مرگ وي، فرزندانش به حكومت رسيدند. هييارس در رأس قدرت قرار گرفت، او مرد سياست و هوشمند بود، هيپارك علاقه مند به هنر و خوشخو بود. تتالوس سركش، جسور و گستاخ بود. خاندان پيزيسترات به علت بي‌كفايتي فرزندانش پس از هفده‌سال خودكامگي سرنگون شدند.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 9:47  توسط غلامحسین مراقبی  | 

گفتاری بر نشریة بهلول، از سرآغازان طنز سیاسی

          یادآوری: سال ها پيش کتاب نخستين کاربرد گستردة طنز را در مطبوعات مشروطه   منتشر کردم. آنچه در پي مي آيد، پيشگفتار آنست:

پيشگفتار

ديكتاتوري محمد علي شاه با شوريدن مشروطه خواهان شمال و جنوب و يورش آن­ها به تهران در هم كوبيده مي­شود. حزب­ها و دسته­هاي سياسي علم مي­شوند، اتحاد و ترقي، اعتداليون، دموكرات، اجتماعيون عاميون و … و هر كدام به فراخور فعاليت­هاي سياسي خود روزنامه­ها، هفته نامه­ها و ماهنامه­ها منتشر مي­كنند. رسانه­ها ارگان­هاي رسمي و غير رسمي احزاب مي­شوند، منفردين نيز براي رسيدن به اهداف خود و سوار شدن بر موج توفندة آزادي پس از پيروزي، روزنامه­هايي چند براي خود دست و پا  مي­كنند. آزادي آنچنان فراگير شده كه همه مي­توانند حرف دلشان را بزنند، زمان پيش مي­تازد و مردم كه روزگاري با هم يكپارچه مي­دانستند چه كس را نمي­خواهند، در انتخاب راه وامانده­اند. اين يا آن؟ از كدام سو و به كدام كس بايد دل بست؟ نبود پشتوانة تاريخي فعاليت­هاي تئوريكي و به ميوه نشستن درخت آزادي در كوتاه زمان، فاجعه­اي در درون نهفته دارد كه به دنبال خواهد آمد. ياران يكدل ديروز به سر ارثيه و تقسيم غنايم با يكديگر رو به رو مي­شوند، گله مي­كنند، جدل مي­كنند، از هم جدا مي­شوند و خود را براي نبرد رو در رو آماده مي­كنند. روزنامه­ها جولانگاه شواليه­هاي قلم به دست مي­شوند. اعتداليون به رهبري ميرزا محمد صادق طباطبايي و ميرزا علي اكبر دهخدا و تني چند از آخوندهاي سرشناس قدرت را در دست دارند، هواداري آشكار اينان از تزاريسم، مخالفان را نسبت به اعتداليون بدبين­تر    مي­كند. در برابر، حزب دموكرات كه پايگاه بسياري از روشنفكران بود، بيزار از سياست تجاوزكارانة روسية تزاري به دام سياست انگليس گرفتار آمد. امپرياليسم انگليس با بهره­گيري از كينة دموكرات­ها نسبت به تزاريسم، به اينان نه تنها روي خوش نشان داد كه با دموكرات­ها روابط خوبي هم برقرار كرد[1].

سپس زماني كه در جنگ جهاني نخست، دو دولت، اتحاد خود را آشكار كردند، رابطة انگليس و حزب دموكرات تيره شد و بخش بزرگي از اين حزب، به رهبري سيد تقي زاده به آلمان دل سپرد.

هفته نامه آذربايجان بر اين نگرش غلط حزب دموكرات خرده گرفت و در سروده­اي طنز آلود اين باور را به ريشخند گرفت[2].

زمينه رودررويي روز به روز آماده­تر مي­شود. ياران ديروز، دشمنان امروزند. شمشيرها آخته و رسانه­هاي هر جناح به رجز خواني مشغول است. دامنة اين گرايش­ها، مطبوعات فكاهر زا نيز در بر مي­گيرد؛ تنبيه به دفاع از اعتداليون برخاسته و با چماق تكفير به هايهوي ادامه مي­دهد، شيخ چغندر به حزب اتحاد و ترقي دل بسته، بهلول نيز براي دفاع از حزب دموكرات سينه سپر مي­كند.

ادوار براون، بهلول را مخالف دولت مي­خواند[3]، آرين پور آن را پر خواننده و پر طرفدار مي­داند[4]. گوئل كهن مي­نويسد كه اين هفته نامه (همواره «بازار سياه» داشت و به دو سه برابر بهاي تك شماره­اش، به فروش مي­رسيد[5]).

هفته نامه بهلول در آغاز با همت و كوشش شيخ علي عراقي شمارة نخست خود را در 18 صفر 1329 هجري قمري برابر با 1911 ميلادي در تهران منتشر نمود. اين هفته نامة موفق كه در 4 صفحه در قطع رحلي چاپ مي­شد، داراي خوانندگان و هواداران فراواني بود.

همانگونه كه ملانصرالدين نيز خبر از گرياندن خوانندگانش مي­داد و مي­گفت كه با شلاق طنز و خنده مي­خواهد با جهل و عقب ماندگي مبارزه كند، بهلول نيز مي­نويسد كه با شيوة مزاح و شوخي مي­خواهد با امرا و متكبران و صولتمندان كلنجار برود و از سوي ديگر چراغي باشد كه دزدان با فرمان را در شب تار در مخفي­ترين زواياي مملكت نشان مي­دهد و ذره­بيني كه ميكروبهاي فساد را بيست و پنج هزار برابر بزرگ كرده، براي ضعيف­ترين چشمي مرئي مي­سازد، غولان بي­شاخ و دم را دست انداخته هوهو مي­كند و اهريمنان يزدان صورت را انگشت نما مي­سازد[6]

براي آشنا شدن بيشتر به اهداف و سبك نوشتاري بهلول، سر مقاله شمارة نخست را بي­كم و كاست و با نقطه­گذاري در سر آغاز مي­آوريم.

طنز ستيزه جويي بهلول، طعم تلخ توقيف را در شماره پنجم به شيخ علي عراقي چشاند. بهلول بي­درنگ اقدام به چاپ فوق­العاده كرد. به يپرم خان اعتراض كرد كه چرا چاپخانه و مصحح را نيز توقيف كرده­اند. به دليل احترام و ارج نهادن به مبارزة بهلول عليه سانسور، 2 شماره از فوق­العاده­هاي بهلول را نقل مي­كنيم.

به هر رو از شماره 7، اسداله خان پارسي و از شماره 11 تا به آخر شيخ حسن در انتشار هفته نامه كوشيدند. شماره نهم بهلول نيز توقيف شده. اين بار نيز فوق­العاده روزنامه بهلول با عنوان «داد و بيداد بهلول ديوانه از روي سنگ يا از زير سر پليس­ها» منتشر شد. در اين ويژه نامه علت توقيف را كاريكاتور صفحة اول دانسته و با بهره­گيري از ترفندهاي نوشتاري طنز، به نظميه و اعتداليون معترض شده و مي­نويسد كه چرا بايد روزنامه را بخاطر كاريكاتوري كه از ميرزا آقا مدير روزنامة عصر كشيده توقيف كنند.

كاريكاتورهاي بهلول سياسي و به رنگ­هاي آبي، قرمز و سبز بود. استاد محيط طباطبايي مي­پندارد كه شاعر طنزسراي بهلول تقي آق اولي بينش است[7].

ستون موفق «استخراج از كهنه تقويم بهلول» طنزي كوتاه و نقدي گزنده از وضعيت سياسي هفته دارد. اين بخش خواندني و موفق در سال­هاي 1332 نيز مورد تقليد قرار گرفت كه اين بار به دليل خالي بودن از محتوي سياسي روزنامة مقلد، موفق نبود[8].

بهلول در عمر كوتاه خود، طنز را در مطبوعات ايران رونق بخشيد. با اين كه اين نشريه هميشه درگير توقيف بود، اما نشان داد كه مي­توان با طنز مردم را به تفكر واداشت. با اينكه عمر كوتاه بهلول با حكومت يكتاتوري نايب السلطنه به سر آمد، اما هيچ ك از منابع از تعداد شماره­هاي منتشر شده بهلول ياد نمي­كنند. بهلول شماره نخست خود را در 18 صفر 1329 در 4 صفحه رحلي منتشر نمود كه صفحات اول و آخر شامل كاريكاتور و فقط صفحه­هاي دوم و سوم شامل سرمقاله، شعر، وقايع شهري، تلگرافات، استخراج از كهنه مقويم بهلول و مكتوبات بود؛ تمامي شماره­ها به جز شماره 18 چاپ سنگي بوده، بهاي تك شماره اوليه 3 شاهي و ادرس محل توزيع: مغازه علميه مقابل تلگرافخانه بود كه بعداً به 100 دينار افزايش يافت و محل توزيع نيز به كاروانسراي خدايي حجرة ميرزا علي اكبر خان تغيير يافت. كاريكاتوريست بهلول، عليرضا و چاپخانه آن مطبعة ميرزا علي اصغر بود.

بهلول در شماره 12 به گرانفروشي روزنامه فروش­ها اشاره مي­كند و مي­نويسد:

تذكر- قيمت تك نمرة بهلول در تهران صد دينار است. روزنامه فروش­ها گرانتر حق ندارند بفروشند.

هفته نامه بهلول افزون بر توقيف و ظبط برخي از شماره­ها، گاه نيز به توقيف­هاي كوتاه مدت گرفتار مي­آمد، همانگونه كه پس از پخش شمارة 23 به توقفي يك ماه و نيمه گرفتار آمد.

به دليل شرايط خاص اجتماعي كه ادامه منطقي انقلاب بود و همچنين وجود بحران حاكميت به ناچار آزادي قلم و بيان نصيب روشنفكران شده بود كه انتشار مطبوعات پيشرو نمودي از اين ثمرة انقلاب بود. ناگزير از برخي توضيحات هستيم كه در پي خواهد آمد. همچنين درباره اسامي خاص كه با ستاره مشخص شده، توضيحات كوتاه ارائه گرديده. در پايان نيز چند نمونه از ستون موفق «استخراج از كهنه مقويم بهلول» و سرمقاله و يكي دو مكتوب به نشانه نثر و سبك و نمونه­اي از طنز نوشتاري بهلول آورده شده است.



1- بهار، ملك الشعراء. تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران. ج 1. ص 13.

2-  هفته نامه آذربايجان.

3- براون، ادوارد. تاريخ مطبوعات و ادبيات ايران در دوره مشروطيت. ج 2.

4- آرين پور، يحيي. از صبا تا نيما. ص 111.

5- كهن، گوئل. تاريخ سانسور در مطبوعات ايران. ج 2. ص 573.

1- بهلول. شماره 1. ص 2.

1- محيط طباطبايي. تاريخ تحليلي مطبوعات ايران. ص 254.

2- مراقبي. غلامحسين. نگرشي بر فكاهي نويسي در مطبوعات ايران. مقدمه بهلول.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 20:41  توسط غلامحسین مراقبی  | 

نويسنده‌اي برامده از فرادست و دلسوختة فرودستان

 

نويسنده‌اي برامده از فرادست و دلسوختة فرودستان

 منتشره در ماهنامة مدت روابط عمومی دانشگاه تهران

غلامحسين مراقبي

 

 

خبر را كه شنيد، واهمه بر جانش چنگ انداخت. سرزمين‌اش در دو دهة پيش، به شكست باور آورد و دريافت كه نمي‌توان با وجود  رقيباني سرسخت و ديرپا، مستعمره به دست آورد. چهار سال جنگيد، اما در پايان چهار سال، همآوايانش چون او به زانو درآمدند. امپراتوري عثماني در هم شكست و از آن سوييان نيز ، تزاريسم فروپاشيد و فرودستان دمي فرصت آوردند تا بر فرادستان بشورند، و آنك نوبت سرزمين او فرا رسيد. ناگزير تسليم شد و شكست را پذيرفت. مردم آلمان به بازسازي پرداختند كه ناگهان زمزمه‌اي شوم به گوش رسيد. نخست كسي توجه نكرد، اما آن زمزمه كم‌كم و با شتاب به تندر ماننده شد. مردي از خيل سيه جامگان برخاست كه چندسال پسين، وحشت آفريد. آن مرد، نخست بر آن بود تا غرور را به مردم آلمان ارمغان كند، اما چندسال بعد بار ديگر آلمان به ويرانه‌اي تبديل شد.

در آن لحظه‌هاي توهم و خوش‌خيالي توده‌هاي فريب خورده، ناگهان خبري به گوش برشت رسيد كه فيزيكدانان آلماني اتم را شكافته‌اند. سال 1938 بود.

برشت دست به قلم برد. اما پرسشي جانش را مي‌خليد، در حكومتي خودكامه چه‌گونه مي‌توان حقايق را بازگفت؟ و پرسشي ديگر او را به گذشته‌هاي دور برد: آيا براي پيشبرد دانش مي‌توان اصول انساني را زير پا نهاد؟

تاريخ را ورق زد، چند سده به گذشته، به سدۀ پانزدهم و شانزدهم برگشت. سده‌هايي كه خودكامگان لباده‌هاي كاردينالي و پاپي بر تن داشتند و خشماگین و بي‌رحمانه با انديشه‌هاي ديگرگونه، با خشونتي وصف‌ناپذير پاسخ مي‌دادند.

در آن سده‌ها جيوردانو برونو را زنده در آتش سوزاندند و حتي دوشيزه‌اي اورلئاني را كه به ياري فرانسه شكست خورده از انگليس برخاست، به اتهام جادوگري زنده زنده در آتش سوزاندند.

برشت مي‌دانست كه چنين خشونت‌ها و اين گونه‌ سوزاندن‌ها برامده از هراس‌هاي رو به فزون حكومت‌هاي ترور است. او دريافته بود كه فريادهاي خشمالود زمامداران،  نه غرش شير كه زوره شغال است. برشت مي‌ديد كه در آن هنگامه اوج ترور و خفقان، پيش لرزه‌هاي رهايي، واهمه برجان كاردينال‌ها انداخته است. كپرنيك مركز عالم بودن زمين را زير سؤال برد و فيلسوفان آشكارا بر اصول ارسطويي كه ثبات را براي كليسا قدرت بخشيده بود، تاختند، ستيز ميان آرای ابن رشد و ابن باجه اوج گرفت. فلاسفه و پيشتازان دانش‌هاي نو، همه‌چيز را از حالت ثبات خارج كرده و به حركت باور آورده بودند، پس اگر چنين است، ثبات آراي كليسا نيز در هم خواهد شكست؟ براي اثبات‌ ثبات، پا‌ي ابن‌سينا هم به ميدان كشيده شد. اگر زمين به يكسو حركت مي‌كند، چرا بادها از همه سو  مي‌وزند؟ راستي مگر حركت حالت نيست؟ اگر همه چيز در حال چرخش باشد، و افلاك هم در چرخش، كدام نيرو اين حركت‌ها را انجام مي‌دهد؟ نيكول اورسم خط ميانه را گرفت كه كتاب مقدس از معجزة يوشع نبي و جلوگيري از فروخفت خورشيد تا پايان كشتار دشمنان، سخني به آشكار نگفته است، پس حرکت چه؟ آخر نونگران آن را حالت نمی دانند. اگر چنین است، پس آن پرتاب آغازین را از دست می دهیم، به ویژه اگر که حرکت را فرایند پرتاب و پرتابه بدانیم! تا این كه سرانجام در سال 1632 دانشمندي شصت وهشت ساله كتابي نوشت كه سه نفر در آن به بحث پرداخته بودند، يكي بطلميوس و دوكس ديگر كه اين دو از كپرنيك دفاع مي‌كردند.

كاردينال‌ها در هم شدند، برآشفتند و دو سال بعد نويسنده را به رم فرا خواندند، آني را كه بر آن بود زمين مي‌گردد! و ثبات را در هم شكسته بود!

برشت مي‌نگريست، با نگاهي انساني حركات گاليله را زير نظر داشت. او مي‌دانست كه اين پيرمرد هفتادساله، براي سخن گفتن و زيستن به غذا نياز دارد. او مي‌دانست كه گاليله نه يك قهرمان كه يك انسان است. او بايد بخورد تا حركت كند، پس شكم با فكر هم در كنش‌اند! از اين رو بود كه قهرمان برشت در محكمة كاردينال‌ها، باور داشت كه اول شكم، پس آنگاه اخلاق! اما آندريا شاگرد جوان او گرفتار رويا بود. او باور داشت كه استادش عقيده‌اش را انكار نمي‌كند! كه ناگهان در 22 ژوئن گاليله ئوگاليله‌يي به زانو درآمد:

" من گاليله در هفتادمين سال زندگيم، در برابر شما به زانو درآمده‌ام و درحالي كه كتاب مقدس را پيش روي دارم و آن  را با دست هايم لمس مي‌كنم، به ادعاي خالي از حقيقت حركت زمين اعتراف مي‌كنم و آن را منفور و مطرود مي‌دانم"

آنك مردي حركت را انكار كرد، تا كاردينال‌ها به دوامشان دلخوش باشند.

گاليله در كتاب برشت به خانه آمد، آندرياي جوان و خشمگين، استادش را سرزنش كرد: بدبخت ملتي كه قهرمان ندارد! برشت در خشم شد، به گاليله قهرمان كتابش نهيب زد و بر زبانش نهاد: بدبخت ملتي كه به قهرمان نياز دارد!

برشت مي‌نوشت و مي‌سرود، نه از آن‌رو كه درخت سيب شكوفه مي‌كند، براي آن كه رنگرزي در جهان هراس افكنده بود،

                       در درون من دو چيز با هم در ستیزند

                       يكي شادي ديدن درخت سيبي كه مي‌شكوفد

                       و ديگري هراس شنيدن سخنان اين نقاش حقیر

                      اما همين واقعيت دوم است كه مرا به نوشتن وا مي‌دارد.

 

برشت زندگي گاليله را در 1938 نوشت. او در دهم فوريه 1898 در آكسبورگ زاده شد و در 4 اوت 1956 چهارده روز پس از اجراي نمايشنامة گاليله درگذشت. قهرمانان آثار برشت، همگی زمینی اند و زمینی می اندیشند. ننه دلاور و فرزندانش، مادر، زن نیک سچوان، دایرۀ گچی قفقازی و ... از آثار اویند. برشت قهرمانانش را از میان توده ها بیرون می کشد، به فرودستان امید می بخشد و پلشتی ستمگران را می نمایاند. برشت تاثیری شگرف بر تئاتر گذاشت، آن گونه که باید اجرای آن ها را بارها و بارها دید. دربارة برشت سخن بسيار است كه فرصتي ديگر مي‌خواهد.

برشت در همگي نوشتارهايش ، هميشه از فرودستان سخن مي گفت و هميشه سوي آنان را مي گرفت. به همين گونه در زن نيك سچوان و يا در  دايرة گچي قفقازي مي بينيم كه اين فرودستان اند كه به روش هاي مردمي دادگري را مي گسترانند و يا چون زن سچواني با اين كه به كارهاي ناشايست  درامدزا مي پردازد ، اما دريافت هاي خود را هزينه ديگر فرودستان مي كند. برشت در همه آثار چنين انديشيد و چنين زيست.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 14:55  توسط غلامحسین مراقبی  |