نگاهي و يادي
نگاهي به زندگي و يادي از شهريار به مناسبت ياد روز او
در سال 1283 خورشيدي در تبريز زاده شد، در خانوادهاي كه در روستاي خشك ناب ميزيستند. پدرش دوستدار علم و ادب بود و در تبريز شهره به نيكنامي داشت.
كودكي محمدحسين در هنگامة ناآراميها ، شورشگريها و خيزشهاي پياپي و هراز چندگاهي بود. رنجها را ميديد و شكستها و پيروزيها را. محال است آن همه شور و ولوله در جان آشفتة او بياثر بوده باشند.
پدر باسواد بود و فرزند خود را براي آموختن شور برميانگيخت، نيز نخستين آموزگارش پدر بود و هم او بود كه نوجوان را نخستين بار با حافظ آشنا كرد، شعر حافظ در همآميختني از شور و دلبستگي و شيدايي بود كه در لايلاي جان شيفتة او آنچنان لانه كرد، كه چندسالي ديگر، در روزگار جواني، آتش عشق را در دل او برافروخت و آتش به هستي شاعر جوان افكند.
آموختار پدر او را پروراند، تا در روزهاي بلوغ انديشه و آگاهي، در خانقاه غزل معتكف شود و از دلبستگي و خاستگاه شعرش پرده بردارد كه: هرچه دارم همه از دولت حافظ دارم.
محمدحسين دورههاي دبستان و سيكل اول دبيرستان را در تبريز گذرانيد. در سال 1300 خورشيدي به تهران آمد و به دارالفنون رفت تا سيكل دوم را به پايان برد، پس آنگاه به مدرسة طب رفت، پنج سال پزشكي آموخت، اما مگر اين جان شيفته ميتواند به پزشكي دل ببندد، ادبيات چنگ برجانش انداخته بود و او را دمي آسوده نميگذاشت، گريزي نداشت، سرانجام چارة رهيدن را در ترك تحصيل ديد.
در سال 1310 خورشيدي به خدمت دولت درآمد، مأموريت خراسان گرفت، پس از چهارسال در سال 1314به تهران بازگشت و در بانك كشاورزي، پيشه و هنر به كار پرداخت.
در تهران با شاعران بزرگ و شهره آشنا شد. نيمايوشيج، محمدتقي بهار و هركه را نامي بود به شهرگي و شاعري، با وي مونس و دمخور شد.
بهار، دمي ازين آشنايي را در چهارپارهاي پژواكي شاعرانه ميدهد و آن زماني بود كه بهار با علمداري، ديبا و محمدحسين شهريار براي گردش در فصل بهار به كرج ميروند:
اي كرج سويت سه تن از شهريار آوردهام با علمداري و ديبا، شهريار آوردهام
خلق ميگويند با يك گل نميگردد بهار زين جهت بهرت سهگل با يك بهار آوردهام
شهريار با نيما پدر شعر نو نيز رابطهاي شاعرانه و دوستانه داشت، روزي با ديبا براي ديدار نيما ميروند. از بد روزگار، پدر شعر نو در خانه نبود. در بازگشت، شهريار شعر دو مرغ بهشتي را به مناسب همين ناكامي ديدار نيما، ميسرايد.
بايد پذيرفت كه تأثير نيما در شهريار، براي مدتي او را به وسوسة سرودن شعر نو انداخت. برامد اين رويكرد شاعر عروضي سرا به شعر نو، چند شعر وچامه است، يكي پيامي است به آلبرت اينشتين، با اين سرآغاز:
انيشتين، يك سلام ناشناس، البته ميبخشي
دوان در سايه روشنهاي يك مهتاب خليايي
نسيم شرق ميآيد، شكنج زلفها افشان
فشرده زير بازو شاخههاي نرگس و مريم
ز چين و موج درياها و پيچ و تاب جنگلها
دوان ميآيد و صبح سحر خواهد به سر كوبد
در خلوت سواي قصر سلطان رياضي را...
ديگر شعر متأثر از وزن نيمايي شهريار، سرودهاي است دربارة مرگ مادر:
بيچاره باز از بغلها پلهها گذشت
چادر نماز كودرياش را به سر نداشت
اما نه، موضوع و توصيفها نه چنانند كه شهريار را بايستهاند! پهنة گستردة شعركهن پارسي ميدانگه شاعر جوان خواهد شد، اگر كه با نگرشي نو و زباني نو، قالب كهن را عرصة احساس خود و شعر خود كند. او ديد و به نيكي دريافت كه قالب كهن برازندة قريحة اوست، پس به تضمين غزل حافظ روي آورد.
چون تو كو در چمن حسن سمن سيمايي؟ يا چو من، اي گل صدبرگ، هزارآوايي
تا تو چون چشم غزالان غزل شيوايي " در همه دير مغان نيست چون من شيدايي
خرقه جايي گروه باده و دفتر جايي "
شاعر دمي ديگر دلنگران مسافري است كه لحظةلحظة شعر او را از شور و سرمستي خود پركرده، دلخوش است كه امروز ميآيد، كه نميآيد! فردا ميآيد، نه ، نميآيد! پسين چه؟ بازهم از او خبري نيست. سر به ديوار غم ميكوبد، اما دريغا كه آن هستي سوز و هستيساز شاعر عاشق، بازگشته است!
سرانجام در ژرفاي خستگي و ناباوري، او از راه ميرسد. شاعر اشكريزان سر به پاي معشوق ميگذارد و از بن دل مويه ميكند و ميسرايد و او را واپس ميزند.
آمدي جانم به قربانت، ولي حالا چرا
بيوفا، حالا كه من افتادهام از پا چرا؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل، اين زودتر ميخواستي، حالا چرا؟
عمرما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام، فردا چرا؟
نازنينا، ما به ناز تو جواني دادهايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن، با ما چرا؟
شهريار در جواني گرفتار مهر ياري شد كه يار نيز دل به او داد، پس از سالي چند فِراق، شاعر سيزده نوروز به ديدار يار ميرود. در ميكوبد، پس از لحظاتي سخت و پرتلاطم، در باز ميشود. شاعر، يار را ميبيند با فزرندي در بغل، با نگاهي به فرزند همه چيز را در مييابد. باز ميگردد، در خود فرورفته و پژمرده. شعر غليان ميكند، سرريز ميشود.
و شهريار بر كاغذ مينويسد.
يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم
تو جگرگوشه هم از شيرگرفتي و هنوز من بيچاره همان عاشق خونين جگرم
پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت پدر عشق بسوزد، كه درآمد پدرم
در سرودههاي شهريار اندوه جدايي و حسرت ديدار يار، اجزاي جداييناپذير غزلهايند، گويي شاعر بايد هميشه در غم دوري يار سر درگريبان فرو برد.
امشب اي ماه بهدرد دل من تسكيني آخر اي ماه، تو همدرد من مسكيني
كاهش جان تو، من دارم و من ميدانم كه تو از دوري خورشيد، چهها ميبيني
توهم، اي باديه پيماي محبت، چون من سر راحت ننهادي به سر باليني
هرشب از حسرت ماهي من و يك دامن اشك تو هم اي دامن مهتاب، پراز پرويني
شهريار افزون بر شعر پارسي، در سرايش شعر تركي نيز چيره بود و پرتوان، حيدربابا يه سلام نمونة توش و توان او در گسترة زبان تركي است، به گونهاي كه آن را در مدارس ترك زبان، تدريس ميكنند.
شهريار سرانجام در 83 سالگي، در 27 شهريور 1367 جهان را بدرود گفت و پيكرش را در گورستان مقبره الشعراي تبريز به خاك سپردند.
شايد اين آخرين سرودة او باشد.
تا هستم اي رفيق، نداني كه كيستم روزي سراغ وقت من آيي كه نيستم